سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
انسان، به دین دوستش است . پس هریک از شمابنگرد که با چه کسی دوستی می کند . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 
چهارشنبه 89 دی 1 , ساعت 6:3 عصر

بنام خدا

بالاخره دل به دریا زدم و اولین شعری که به خود جرأت علنی شدن داده بود را با اصرار خودش رونمایی کردم !

طفلکی با غمزه های کودکانه اش و با عشوه های تحریک برانگیزش خیلی به من اصرار کرد که : منو در معرض قضاوت عمومی بگذار.

منم هرچه به او اصرار کردم و گفتم دخترم تو هنوز کودکی عجله نکن. مگه به کَتش می رفت  یعنی چی؟ می گفت تا کی می خوای به ما بی اعتماد باشی.

به بچه شعر ِ تازه متولد شده ام گفتم ببین عزیز دلم طبق پندی که از شاعرای قوی یاد گرفتم ، تو یه روزی بزرگ می شی و ماهر قوی می شی و فاخر. اون روز از این کوچیکیای خودت خجالت می کشیا ... گفت بزار بکشم دیگه خسته شدم از بس با این نصیحت همیشگیت نذاشتی پامو از خونه ی دلت بیرون بزارم.

 بذار دیگران در موردم تصمیم بگیرن و قضاوت کنن . آخه مگه نمی دونی ما ذاتا دوست داریم دیده بشیم. خب مگه گناه کردیم ؟ خدا خودش ما رو اینجوری آفریده. دلم شکست

منم دیدم طفلی جوونه آرزو داره و از اونجایی که روانشناسا می گن به جوون اعتماد کنین و بهش سمَت بدید و بزارید خودشو نشون بده ، لذا دلم نیومد بیشتر از این بزارم خونه نشین باشه و اصلا با منطق و انصاف هم جور در نمی اومد که به خواسته های ذاتیش بی توجهی کنم. رو همین حساب سعی کردم غیرت اضافی رو بزارم کنار.

گفتم باشه حتی یه دختر خوب هم حق داره خودشو به نمایش بگذاره . تا اینجاش کاملا طبیعیه و هیچ شکی درش نیست . اما نکته در اینجاست که هر چیزی رو باید برای اهلش به نمایش گذاشت بنابر این فردا می برمت تو پارسی بلاگ اونوقت هرچقدّ خواستی خودتو در معرض نمایش بزار فقط قول بده ازم نخوای چاپت هم بکنما ...

اونم قول داد

این شد که فردا دستش رو گرفتم و آوردمش اینجا

داشتم ازش خدافظی می کردم که گفت بابا اقلا منو معرفیم کن و برو

دیدم این یکیو راست می گه .

این شعر در راستای دلداری دادن به یک شبه شاگرد مجازی و بزرگوار سروده شده که جهت ادامه تحصیل ، جلای وطن نمود و به یکی از کشورهای خارجی سفر کرد . مدتی بعد همانطور که حدسش را می زدم غم و غصه به سراغ این دوست دلبندمان آمد و احساس دلتنگی بر دل مهربان حضرتش چیره شد.

هرچند که ارمغان مور پای ملخ است اما به هر تقدیر ، بر خود وظیفه دانستم با اهدای شعری به محضر آن سرکار علیّه ، مرهمی بر زخم دل چون یاقوتش و تسکینی بر آلام روح چون فرشته اش و آرامی بر جان ناآرامش و قراری بر قلب بی قرارش پیشکش نموده باشم .

باشد که این بنده ی سراپا آلودگی را "به چسب زخمی" قبول نماید هر چند که ما بندگان آلوده لیاقت آنرا هم نداریم و زخم را هم عفونی تر می کنیم .

 و اما شعر :

"بشنوید ای دوستان این داستان ....... خود حقیقت شرح حال ماست آن"

بود دانشجوی پاکی پاکِ پاک ...... زاده ی این مرز و بوم و آب و خاک

مثل بارانی که بارد بر کویر ....... قلبش از یاقوت بود و دل حریر

همچو شاهین پر زده تا صخره ها ...... دل ولی کرده هوای درّه ها

چون عقابی آشیان بر قلــّه کرد ...... لیک نفس او هوای برّه کرد

قصد ترک و هجرت از موطن نمود ...... باغ جانش چون کویری تشنه بود

قلعه بانی بود اندر کاخ شاه ...... شوق خدمت کرد خواب او تباه

فیل او هندوستان را یا د کرد ...... این پیامد روح او را شاد کرد

تخته شد بر موج دریا بی هدف ...... می برفت این سو و آن سو هر طرف

شد کویری خشک و بی آب و علف ...... قلب او چون گوهری دور از صدف

جانِ او محزون بشد در هر زمان ...... گریه می کرد او مدام و بی امان

یک شبی غم پرده ی او را درید ...... غصّه و افسوس ِ وی می شد شدید

او پیامی داد ، سوی خادمش ...... ناله کرد ازغصّه های دائمش

حل غم را از "محمد، میم" خواست ...... گرچه او خود غرق دریای خطاست

دعوت ممّد بسوی راه راست ...... از غم و اندیشه ی ایشان بکاست

در خفا گریید و همدردی نمود ...... لیک فکری کرد و آرامید زود

گفت جانا از چه زاری می کنی ...... بهتر آن باشد که خود داری کنی

زین فراق و غربتت محزون مباش ...... بذر شادی در دل زارت بپاش

یا بیا تو سوی میهن بی محن ...... شو رها از گیر و دارِ اهرمن

"پای در زنجیربین دوستان ...... به که بین دشمنان در بوستان"

یا بمان آنجا که عکسش داده ای ...... رفتی و با میل و رغبت مانده ای

از غم و افسردگی دیگر چه سود ..... آن زمان که میل برگشتن نبود

بنده خواهم از تو کاز لطف و کرم ...... از مسیر حق برون ننهی قدم

نیز می گویم به تو محزون مباش ...... نیک پندار و نکو اندیشه باش 

کلام آخر :

الف) برخی الفاظ غریب و خاصی که در شعر موجود است بر می گردد به نامها و آی دی هایی که برای ما آشنا و برای شما خواننده ی بزرگوار و محترم نا آشناست پس به معرفت خود غیر معرفه بودن الفاظ را ببخشید.

ب) گوش اگر گوش من و ناله اگر ناله ی توست ... آنچه البته به جایی نرسد فریاد است.

ج) شعر اگر شعر من و غصّه اگر غصّه ی توست ... آنچه البته به جایی نرسد فرهاد است. 

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ